خرید بک لینک

 

بی آرزو چه می کنی ای دوست؟
با مرده ای در درون خویش به ملال سخنی می گویم.
هوا خاموش ایستاده است

از آخرین کوچ پرندگان پر هیاهو سالها می گذرد
آب تلخ این تالاب اشک بی بهانه من نیست
به چه می گریی نمیدانم
زمستان ها همه در من است
به هر اندازه که بیگانه سر بر شانه ات بگذارد
باری آشناست غم

احمد شاملو

برچسب: آرزو,دوست,مردن,مرد,زن,مرگ,شاملو,احمد,جملات ,قصار,محبت,بزرگان, نویسنده: ادمین تاريخ: جمعه 18 مرداد 1392 ساعت: 18:17

صفحه بندی